
باید اون شب خیلی بیشتر میگرفتم بغلت
نه اینهمه حواسپرت، نه نصفهنیمه بغلت
باید میگفتم بمون، باید نمیذاشتم بری
باید یه دنیا حرف جا میذاشتم تو بغلت
خندیدم و فکر کردم همیشه وقت هست
کی میدونست آخرین باره بغلت
صبحش که رفتی، خونه سردتر شد
انگار نفسهام جا موند تو بغلت
الان منم و یه مشت «کاش» لعنتی
که همش میرسه به حسرتِ بغلت
آدم بعضی وقتا دیر میفهمه
زندگیش خلاصه میشه تو بغلت

















































