
مادربزرگم میگوید: قلب آدم نباید خالی بماند.
اگر خالی بماند، مثل گلدانِ خالی زشت است
و آدم را اذیت میکند.
مادربزرگم میگوید: قلب آدم نباید خالی بماند.
اگر خالی بماند، مثل گلدانِ خالی زشت است
و آدم را اذیت میکند.
برای همین هم، مدتیست دارم فکر میکنم
این قلبِ کوچولو را به چه کسی باید بدهم!
یعنی، راستش، چطور بگویم؟
دلم میخواهد تمامِ این قلبِ کوچولو را
مثل یک خانهی قشنگِ کوچولو،
به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم… یا… نمیدانم… کسی که خیلی خوب است،
کسی که واقعا حقش است توی قلب
خیلی کوچولو و تمیز من خانه داشته باشد.
خب راست میگویم دیگر . نه؟
پدرم میگوید: قلب، مهمان خانه نیست
که آدمها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه روز
توی آن بمانند و بعد بروند.
قلب، لانهی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود، و در پاییز باد آن را با خودش ببرد…
قلب، راستش نمیدانم چیست؟
اما این را میدانم که فقط جای آدمهای خیلی خیلی خوب است. برای همیشه…
آدم های بد هم اگر خوب شوند
خب حق دارند یک خانه کوچک
توی قلب من داشته باشند؛
تازہ اگر آدم های بد هم بعد از خوب شدن
به قلب من وارد شوند، هنوز جای خالی در قلب من وجود دارد،
عجیب است واقعا!
معلوم نیست این قلب است یا دریا!
قلب به این کوچکی چطور هیچ وقت پر نمیشود؟!

















.jpg)































