
“کاش حرمتا یادمون نره…”
دلم گرفته…
نه از دنیا، نه از روزگار
از آدما دلم گرفته…
از اونایی که نمک میخورن و نمکدون میشکنن
“کاش حرمتا یادمون نره…”
دلم گرفته…
نه از دنیا، نه از روزگار
از آدما دلم گرفته…
از اونایی که نمک میخورن و نمکدون میشکنن
از بی معرفتی هایی که آدمو میسوزونه
از اینکه چرا دیگه کسی حرمت نگه نمیداره؟
کاش یه کم یادمون بیاد روزایی رو که با هم خندیدیم، گریه کردیم، خاطره ساختیم…
کاش واسه اون لحظههایی که واقعی بودن، یه ذره احترام قائل باشیم.
واسه دوستی هایی که شاید حالا پوچ به نظر بیان
ولی یه زمانی همه چی بودن برامون.
چرا هیچ وقت راه برگشت نمیذاریم؟
چرا وقتی پشیمون میشیم، هیچ دری باز نیست؟
کاش به اندازهی یه سلام، یه لبخند، یه نگاه، از حرمتا باقی بمونه.
کاش دلهامون این قدر سنگی نمیشد،
کاش آدما این قدر زود غریبه نمیشدن…
چی میشه که یه دفعه همه چی به هم میریزه؟
چی میشه که یه دفعه آدمایی که یه عمر باهاشون بودیم،
میشن یه اسم توی لیست مخاطبین، بدون هیچ حس و خاطرهای؟
کاش رحم کردن به همدیگه رو یاد بگیریم…
کاش یه لحظه فکر کنیم شاید فردایی نباشه،
نه برای اون، نه برای ما…
دنیا همین قدر بیرحم و غافلگیرکنندهست.
کاش دلهامونو بتکونیم از کینه، از غرور، از قضاوت…
کاش بدونیم که آدما اشتباه میکنن،
ولی پشیمون هم میشن.
و اگه راهی برای برگشت نباشه،
اون پشیمونی میتونه بشه یه دردِ بیدرمون.
بیایید حرمت نگه داریم…
واسه خاطره ها، واسه لحظه ها، واسه آدما…
واسه خودمون…..

















































