.jpg)
تو میری و میگی: «عادیه، میگذره»
من میمونم و یه دلِ بیخبره
یه شهرِ شلوغ، یه خونهی ساکت
یه آدمِ خسته که هنوز منتظره
تو میری و شب، اسمِ تو رو داره
تو میری و میگی: «عادیه، میگذره»
من میمونم و یه دلِ بیخبره
یه شهرِ شلوغ، یه خونهی ساکت
یه آدمِ خسته که هنوز منتظره
تو میری و شب، اسمِ تو رو داره
هر خاطرهم راهِ تو رو داره
میخندم، اما تهِ این خنده
یه بغضِ قدیمی گلو رو میفشاره
تو میری و من، آرومآروم
از آدما، از خودم کم میشم
از هرچی شبیهِ توئه، هرچی
یه بویِ رفتن بده، رد میشم
نه گریه میکنم، نه داد میزنم
من درد رو بیصدا بلدم
یهجوری نبودنت رو میکشم
که خودم از خودم
تعجب کنم
شبها که میاد و صدام نمیزنی
وقتی «برگرد» دیگه معنی نداره
اونجاست میفهمم نبودنت
چقدر ادامهدار و اجباریه
من با خودم، با خاطرههات
با هرچی از تو جا مونده، کمکم
به جایی میرسم که میفهمم
دیگه راهِ برگشتی نیست اصلاً
و اونوقت
نه یههو
نه با گریه
نه با جنجال
آروم،
خیلی آروم
با دلتنگیِ من آشنا میشم

















































