
🌱آن روز باران و برف شیشه ها را شست و من در حال نوشتن تکالیفم بودم و خواهرم پروانه ظرف می شست.
🌱وقتی مادر نامه ی تو را می خواند تا گوش کنیم حتی باران نیز آرام شد تا او هم صدای مادر را بشنود.
🌱در نامه نوشته بودی که حال تو بسیار خوب است و گفته بودی در جبهه های جنوب هستی.
🌱در نامه ات گفتی که خدا همیشه مراقب ماست و خبر دادی که به زودی پیش ما خواهی آمد.
🌱از شنیدن خبر آمدنت مادر بسیار خوشحال شد و برق شادی در چشمانش موج می زد.
🌱شبنم از گل به روی برگ افتاد و قطره ی باران روی شیشه ی پنجره مثل تگرگ به پایین آمد.
🌱من هم از شادی اشک ریختم و اشکم روی دفتر چکید و این را مادرم دید و اشک در چشمان او هم جمع شد.
🌱صدای باران باز شنیده شد که انگار می خواست ما را دلداری دهد







.jpg)
.jpg)





.jpg)
























