
خسته ام، خسته از این روز و شب تکراری
از همین عشق از این شیوه ی خود آزاری
خسته ام، خسته از این روز و شب تکراری
از همین عشق از این شیوه ی خود آزاری
هی غزل پشت غزل وصف نگاری موهوم
صبح یادآور تاب و تبِ شب بیداری
روز و شب غرق خیالاتم و در باور خویش
قصه می بافم از این زندگی اجباری
کاشاین عشق کهسرچشمهی والا دارد
دور بود از هوس و شهوت و ناهنجاری
«دامنِ دوست بهصدخونِدلافتاد بهدست»
طی شد این راه خطر با همه ی دشواری
کاش می ماند و به آینده امیدی می بست
پر شده شعر من از ماضی استمراری
دل بی طاقت خود را که سپردم، گفتم :
کاشکی نام مرا هم تو به دل بسپاری
گفت ای مدعی عشق چو پروانه بسوز
تا به پایان رسد این فاصلهی اجباری

















































